ایستگاه بعد آزادی- کتایون واحدی

 

 

خیلی از آدمها رو دیدم که در شرایط سختی لجوجانه به یک عادتی ادامه میدن و توجیهی هم براش ندارن ،جلوی بعضیها با اطمینان حرف میزنن که از بچگی آرزوی همچین شرایط و موقعیتی رو داشتن ولی در خلوت خودشون روزی صد بار به خودشون میگن چرا نمیتونی ازین موضوع دل بکنی یا ازین جریان پاتو بیرون بکشی.

پای درد دلشون که می شینی میبینی که خیلی دردمندن و از گذشته و بچگیهاشون خیلی گلایه می کنن ، میبینی هنوز با مادر پدره قهرن یا هنوز خانم همسایه رو بخاطر او پس گردنی که به دوستشون زد نبخشیدن . میبینی هنوز وقتی از تذکرات والدشون صحبت می کنن بغضشون میگیره. یا اصلن دوست ندارن در مورد اشتباهاتشون تذکر ببینن و فوری از کوره در میرن و بعد که آروم شدن میگن آخه تو منو یاد سرزنشهای بابام یا مامانم انداختی .

 

 کلا من از قدیم عادت داشتم به وضعیت بچه ها فکر کنم و احترام خاصی براشون قایل بودم از وقتی هشت / نه ساله بودم قدرت جذب و آروم کردن بچه ها رو داشتم، برای همین سالها رفتم دنبال تدریس نقاشی و خلاقیت به کودکان...الان متوجه شدم اون قدرت از کجا شکل می گرفت، از گوش دادن و حضور من برای بچه ها و احترامی که به احساس و عاطفه شون میزاشتم. اون قدرت انعکاس عشقی بود که از روح بزرگ کودکان کوچولو منتشر می شد که توی مهمونی، کلاس، بانک، خیابان یا پارک، می دیدمشون و بعضا اون بچه ها قبلا، مورد ضرب و شتم عاطفی و احساسی از جانب دیگران واقع شده بودن... بارها ازم پرسیدن چطوری انقدر میتونی به بچه ها نزدیک بشی؟ پاسخ من اینه : کار خاصی لازم نیست تا حس اطمینان و دوستی با یک کودک رو تامین کنی . کافیه از معجزه ی عشق سر در بیاری و تا نگاهش کردی مطلع باشی داری به یکی از معجزات خداوند و به منبع خالص عشق ورزی نزدیک می شی ،همین! اما همین کار به ظاهرآسون رو بعضیا اصلن بلد نیستن انجام بدن. بزارین از آخرین داستانی که دیدم، آغاز کنم.

چهارشنبه گذشته خیلی خسته بودم و وقتی بعد از چند روز کار ذهنی و عاطفی و جسمی مداوم رفتم سر کلاس و با شلوغی دانشگاه مواجه شدم ، با خودم گفتم تا عصر زنده نمیمونم. بالاخره عصر شد و منم خودم رو کران کران به داخل مترو کشوندم . برای اولین بار توی زندگیم تصمیم گرفتم رومو جمع کنم و به یک دختر کوچولوی حدود پنج ساله که تقریبا بغلش باز بود گفتم:"خاله اجازه میدی پیشت بشینم" و دخترک آنچنان به سرعت کز کرد تو بغل مامانش که خودم از کار خودم پشیمون شدم ولی سرم گیج میرفت به سختی پیش هم نشستیم. توی دستش قطعه ای خمیربازی بود و مرتب قلقلی میکرد و دوباره صافش میکرد و دوباره و دوباره انگار عصبانی بود. خوشبختانه زود جا باز شد و تونستیم راحت بشینیم.

 گفتم:" ببخشید جات رو تنگ کرده بودم." روشو با بی اعتنایی برگردوند.

مادرش(25ساله حدودا) گفت:" این دیگه چیه با خودت آوردی .چسبونکه به چه درد میخوره خمیر؟ "

بچه بسرعت شروع به شکل ساختن کرد و یک تخت و بالش و پتو ساخت . تخت و بالش رو داد دست مادر و به روند ساخت پتو (تو اصطلاح بچگی من، نون تافتون) با خمیر ادامه داد.

 یک دفعه مادر از کوره در رفت و بی مقدمه گفت:" اون دستتو بکش کنار من اون زخمای دستت رو نبینم."

بچه کز کرد طرف من و فورا نون تافتون خمیری رو چسبوند رو دست راستش و نشست و چندین بار زیر خمیر و زخماشو بررسی کرد. مادر زیر لب غر زد که ببین روی دستت نقاشی کشیدی زخم کردی دستتو دفعه ی آخرت باشه و سه چهار تا تهدید آبدار شاملِ من میدونم و تونمیدونی.... بچه آب دهنشو قورت داد و چسبید به صندلی. یک دقیقه بعد بچه در گوش مادر چیزی گفت(اولین باری که دیدم حرف زد) و مادر با لحن طبیعی گفت نه نمیریم راهش دوره .

دودقیقه بعد مادرمثل جرقه پرید و با لحن طعنه و توهین به دخترک گفت : "میریم خونه با صابون ، شامپو یا هر چی گیرت اومد صورتت رو و چشماتو میشوری تا اون رنگی که با ماژیک مالیدی پشت چشمت پاک بشه اگه پاک نشه دو تا چشماتو از کاسه در میارم." دخترک خندید اما از ترس. به چشماش نگاه کردم دوتا خط تارنجی کمرنگ کشیده بود پشت پلکش (باماژیک)و یک ساعت برای دستش (با خودکار). حس خیلی بدی گرفتم، نکنه زخمها از شستن ایجاد شده و دفعه ی قبل هم دخترک خواسته رنگی رو پاک کنه که دستاش زخمه...آروم به مادرش گفتم ازین لوازم آرایش اسباب بازی بخرین براش تا با ماژیک فقط نقاشی ....مادر نگذاشت حرفم تموم بشه و گفت نه ه ه ه !!!!! اصلا مادر من تا 18 سالگی نمی ذاشت من آرایش کنم غلط کرده! یکم عصبی شده بودم . رگم برای بچه باد کرده بود. گفتم خانم،لوازم آرایش اسباب بازیش هم هست من خودم سی سال پیش داشتم برای دخترم هم خریدم . احتیاجات سن و سالشونو باید با وسیله ی موجود در بازار رفع کرد نه اینکه انکارش کنیم. و رومو برگردوندم تا نبینمش ( خودش حسابی ریمل زده بود و آرایش غلیظی داشت).

چند دقیقه بعد دختر کلافه بود و وقتی مترو ایستاد، برگشت از تا شیشه بیرون رو ببینه که خمیرش افتاد. مادر گفت:" فااااااتحه ! مگه از روی نعش من رد شی بزارم اونو برداری .گم شدش دیگه . " دختر گفت :"دارم میبینمش" .مادرگفت :"اون دیگه کثیفه اصلن فکرشو نکن. دخترک گفت:" میشوریمش" و در جواب شنید:" کدوم آدم عاقلی خمیر رو میشوره؟؟؟؟" و بعد هه هه هه هه بهش خندید. دختر مایوس اومد بر گرده سر جاش که مادر گفت : "کفشاشو ببین دیوونه! مگه میخوای بری عروسی این کفشو پوشیدی؟" (ازون کفش صورتی های پاشنه بلند بود) و ادامه داد "گفتم بهت کتونی بپوش نپوشیدی." دخترک مثل کرم تکون می خورد ولی حرف نمی زد. و طولی نکشید که مادر شروع به جوریدن موهای دخترک کرد و گفت :"وا چرا موهات پوسته داده !" که یکدفه بچه شروع به گاز گرفتن روسری مادر کرد و تا انگشت مادر بهش نزدیک می شد با دندان بهم زدن مادر رو با ادای گاز گرفتن تهدید میکرد ....و مادر و بچه لحظاتی با هم گلاویز شدن. حالم از سرگیجه ی اول بد تر شده بود . میخواستم حرف بزنم ولی نمیتونستم به من مربوط نبود. از طرفی روح بچه هه داشت بهم چنگ میزد و میگفت: کمک! با خودم می گفتم خدایا چکار کنم ؟ خدایا! این خانم رو به راه راست هدایت کن . به این بچه کمک کن. که یکدفعه دخترک داد زد وااااای چقدر به من گیر میدی؟ نا خوداگاه بلند گفتم "آفرین" مادره پرسید چی؟ چی گفت؟ بچه محکم گفت: گفتم چرا انقدر به من گیر میدی؟؟؟؟ مادره خندش گرفت و گفت ااااا باشه پس! دارم برات ! وقتی رسیدیم خونه انداختمت رو تخت حسابی چلوندمت گازت گرفتم .... که یک دفعه با من چشم تو چشم شد و من آروم و با یک خنده ی تلخ که بخاطر حفظ آرامش بچه هه می زدم، با تعجب پرسیدم "واقعاَ؟ ؟ ! !" نمی دونم چی دید تو قیافه ی من!!! من اون موقع دیگه هیچ سنسی نداشتم ولی هر چی دید باعث شد بگه آره من هر روز کلی می چلونمش و قربون صدقه اش میرم و ولش میکنم .روزم شب نمیشه که اگه اینکارو نکنم مگه نه؟(خطاب به بچه)...لحظه ای سکوت شد و کودک خیره شد به یک نقطه ی نامعلوم در لابلای آنهمه مسافر. کسی چه می داند، شاید او در آن لحظه ، تحت فشار دهها نگاه دید از بالای مسافران آویخته از بالای سرش و هجوم سرزنشهای مادرش، در حال پیش نویس بخشی از سناریوی زندگی خودش بود؛ تا شب هنگام، وقتی که کنار خرس پشمالوی صورتی اش آرمید و رویای رنگارنگ آینده را رقم زد، برای خداوند قرائت کند.

ایستگاه بعد آزادی...به خودم آمدم و دیدم آنها رسیدند به مقصدشان، مادر جلو جلو رفت و دست دخترک را کشید و برد... و بچه به سرعت، در لابلای جمعیت مترو مثل غرورش ، مثل شخصیتش، مثل خواسته اش ، مثل باورش، مثل خلاقیتش، مثل ذوق و سلیقه اش و مٍثل خمیر کوچولوی قلقلی اش محو شد.

.......................................................................................................................

پی نوشت : و تا شب این کلید واژه ها در ذهن من می چرخید ، کنترل، تحمیل، تهدید، تنبیه، سرزنش، تمسخر، نظارت و تجاوز به حریم خصوصی کودکان.

کتایون واحدی

اردیبهشت 94

تهیه شده در:

 

پژوهشگاه کلام زنده -  پژوهشکده ی داستان کوتاه و کلمات قصار